تبليغاتX
نوع دیگر

نوع دیگر

الکل تو کشور مصرف میشه مصرفش مسمومیت و کوری و حتی مرگ هم داره اما نه آماری هست و نه اطلاعاتی که شفاف گفته بشه.این مصاحبه با رییس دفتر اعتیاد وزارت بهداشته .بخونید میفهمید که کل مصاحبه از من سوال بود و از این آقا انکار .تو طول گفتگو کم مونده بود منو بکشه اما جون سالم به در بردم...

 

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط   | 

گام هایت را

               شمارش میکنم

                    نه که نزدیک تر می آیی

                          بلکه بی وقفه و با شتاب

                                                  از من

                                                    دور می شوی

شعر مردی است که با دیدنش و هم صحبتی اش آرزو کردم ای کاش پدرم بود . این فکر را با صدای بلند به دوستی نزدیک گفتم و گفت این آرزو را نکن که دختر او هم دل خوشی از این پدر ندارد....

+ نوشته شده در  دهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط   | 

امروز یه خبر خوش شنیدم.اینکه مدیریت کتابخونه دانشکده علوم اجتماعی علامه عوض شده و به دست دکتر شیرین احمدنیا افتاده.کاملا اتفاقی ایشون که زمانی استاد دوران لیسانس ام بود تو نشر نیلوفر دیدم این خبر خوب رو داد . او با یکی از دانشجوهای اهل کتاب اومده بود کتابای جدید بخره .هرچند دیگه دانشجوی اون دانشکده نیستم اما کلی خوشحال شدم که کتابای به روز و البته رمانای بسیار خوبی واسه کتابخونه خریده.در ضمن استاد "نقش ۸۲" رو به عنوان هدیه نوروز همونجا بهم داد. دستت درد نکنه استاد

همیشه گرفتن کتاب چه از طرف خودم و چه به عنوان هدیه از طرف دوستان کلی منو ذوق مرگ می کنه. امروز هم از اون روزا بود. دیروزش هم همین طور و البته ۱۰ تا کتابی که یک ماه پیش هدیه گرفتم و پنج تا کتابی  هم که به عنوان هدیه فارغ التحصیلی گرفتم  و چهار کتابی که یه دوست عزیز دیگه واسه تولدم داد و کلی کتابای دیگه که خودم به خودم جایزه دادم.خیلی ذوق دارم که عید بعد از یه مسافرت کوتاه می خوام فقط مفت خوری کنم و کتاب اون هم از نوع رمانش بخونم.دست دوستای خوبم هم درد نکنه که این شادیو بهم دادن به ویژه اون کتابی که از راه دور برام پست شده خوندن داره.

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

 

هیچ چیزی به اندازه راستی و صداقت آرومم نمی کنه! الان حس خوب بعد از صادق بودن رو دارم.....

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1386ساعت   توسط   | 

به توقیف ها و تعطیلی ها عادت کرده ایم اما این یکی فرق می کرد. امروز عصر خبر لغو مجوز ماهنامه زنان پتکی شد روی سرم.مجله ای که با وسواس خاص و حتی کمی محافظه کارانه مسائل زنان رو مطرح می کرد و آخرش هم به جرم "سیاه نمایی وضعیت زنان در جمهوری اسلامی" توقیف میشه!

این روزها هرچقدر می خوام به خودم انگیزه بدم که توی هر شرایطی کار کنم و از دغدغه هام فاصله نگیرم اما نمیشه.هر روز که میگذره عرصه برام تنگ تر میشه و اما خودمو گول می زنم که هنوز می شه اینجا نوشت و خلاصه زندگی کرد!!!!! 

 

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1386ساعت   توسط   | 

 

زنگ مدرسه فمينيستي به صدا در آمد.

 

قدمش مبارك.

 

+ نوشته شده در  ششم بهمن 1386ساعت   توسط   | 

مهران قاسمی را از دست دادیم.مهران قاسمی بر اثر سکته از میان ما رفت .تنها تصویرم از او در وقایع اتفاقیه بود و بعد از آن از نزدیک با او برخوردی نداشتم و رد مطلب هایش را از  روزنامه های اعتماد و اعتماد ملی دنبال می کردم.                                                                                                عصر دیروز یکی از همکاران در تحریریه خبر تلخ این مرگ را می دهد و من فوری به یاد سارا(همسر مهران) می افتم چراکه شنیده بودم مهران را عاشقانه دوست دارد .حالا با خواندن وبلاگ سارا بیشتر ذهنم  مشغول شده و نمی دانم چه آرزویی برای سارا بکنم؟

روزهای سخت سارا را خودتان بخوانید.

پی نوشت:در مراسم تدفین مهران قاسمی مسجد جامعی خبر تخصیص یک قطعه از بهشت زهرا به روزنامه نگاران را داده!!!!

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت   توسط   | 

شکم. سینه. باسن. پاها .بازوها و...   "باید" چه شکل و چه قالبی داشته باشند؟(درست مثل گوشت تکه شده در اندازه های خاص قصابی!) 

 این متن رو تو کتاب فمنیسم قدم اول خوندمش همراه با تصویر زنانی که برای مطابقت با سلیقه مسلط حاضرند هرکاری بکنند .جالب اینکه ذهن این زنان توی ابر بالا سرشون نشون میداد درونیاتشون رو .زنی که به خاطر کوتاهی قدش کفش پاشنه بلندی پوشیده . مثال های زیادی میشه زد که توی این کتاب نیومده از انواع آرایش ها گرفته تا جراحی های زیبایی

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386ساعت   توسط   | 

می توان همچون عروسک های کوکی بود

با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید

می توان در جعبه ای ماهوت

با تنی انباشته از کاه

سال ها در لابلای تور و پولک خفت

می توان با هر فشار هرزهء دستی

بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "

 

 بخشی از شعرعروسک کوکی فروغ فرخزاد  ....

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1386ساعت   توسط   | 

 

همیشه از هوای سرد بدم می آمد اما زمستان هایی که در خانه ام از دلچسب ترین لحظه هاست برای من.درست مثل همین لحظه!کنار گرما نشستن و کتاب خواندن و گاهی از گرمای زیادی چرت زدن ...فرصت هایی که این روزها کمتر برایم اتفاق می افتد...

این روزها خاطرات سیمون دوبوار را دست گرفته ام .تازه جلد اولم و دوران کودکی را تمام و به دوره ی نوجوانی اش رسیده ام تا جلد چهارم که دوران حسابرسی است(به قول خود دوبوار) خیلی مانده.

+ نوشته شده در  هفتم دی 1386ساعت   توسط   |